تبلیغات

در افق بی کران گوهری را می دیدم که چشمانم را خیره و مات می کرد. نور وجودش روشنایی را از روز ربوده و سوز و گریه های نمازش ملائک را مجاب می کرد که چرا خداوند امانت سنگین خویش را به انسان سپرد. امانتی که کوه  ها و زمین و آسمان را مقهور خود ساخته بود.

در کهکشان خیالم سیری به محرم سال 1340 می زنم؛ هنگامی که زمین و آسمان در سوگ وارثان آدم گریان بودند، تولد پسری رقم خورد که به احترام اباعبدالله الحسین علیه السلام نامش را اکبر گذاشتند.

سال 1353 شهر و دیارش را به مقصد شیراز ترک کردند و در سال 1356 دوباره به منزل و مأوای خود برگشتند. اکبر چون دیگر هم میهنانش با شروع انقلاب خودش را وقف خدمت به اسلام و مردم کرد و توانست توشه ی زیادی به اندوخته های روحی خود بیافزاید. در سال 1358 به عضویت سپاه درآمد و در صحنه ها آماده ی جان فشانی شد و در مسئولیت های مختلف از جمله مسئول تحقیقات نظامی قرارگاه کربلا، مسئول آموزش تیپ 72 و مسئول تخریب تیپ قرارگاه خاتم الانبیاء انجام وظیفه نمود. در بمب گذاری های مزدوران عراقی او و دیگر یاران پاسدارش را می بینیم که تن را سپر بلا می کند تا به مردم بی دفاع آسیبی نرسد.

اکبر! وقتی یادت را از آیینه ی فکرم عبور می دهم تزلزل و حقارت تندبادهای وحشت و تردید را می بینم که در مقابلت به زانو در آمده ام و ترنم ترانه ها یقین و استقامت را از پیکار عارفانه ات می شنوم. ای پاسدار جان بر کف!

تو را می بینم که در عملیات ثامن الائمه جهت شکست حصر آبادان چنان بدنت غرق در خون بود که امیدی به زنده ماندنت نداشتیم، اما حضرت دوست تو را برای روز مبادا می خواست، برای روزهایی که دشمن حقیر را به ویل هلاکت و تباهی بیفکنی.

راستی یادت هست که در آن عملیات غرور آفرین چه کردی؟ یک تنه به خاکریز تبای و انحراف و جهل هجوم بردی و با آنکه قوم دون و ددمنش زخمهای زیادی بر پیکرت وارد آوردند ولی با توکل و استقامت سبزت، خود را به آن ها رساندی و باور کن بچه ها وقتی جسارت و دلاوریت را دیدند با روحیه ی دو چندان در آن شب دشمن را به تسلیم وا داشتند و زمزمه ی کلام وحانیت آیه ای از قرآن بود که «ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم» سرانجام در عملیات کربلای شلمچه در سال 1365 سبز و برای همیشه جاوید شدی و نامت در زمره ی کربلا آفرینان ایران زمین قرار گرفت.